۲۸ بهمن ۱۳۹۰
فیلم The Ides of March به کارگردانی جرج کلونی داستان سیاست و معاملات پشت پرده است. پسری ۳۰ ساله به نام استیون که در ستاد انتخابی یک نامزد دموکرات به نام مایک موریس فعالیت میکند و علیرغم سن کمی که دارد، نفر دوم ستاد و نفر اول رسانهای آنها به شمار میرود و با وجود همه قدرتش صادقانه باور دارد تنها کسی که شایسته ریاست جمهوری ایالات متحده است فرماندار مایک موریس است و در واقع مایک آدم خوب، باهوش و صادق و حریف انتخاباتیش آدمی کودن و نه چندان خوب که اهل زد و بند سیاسی است معرفی میشوند. محور داستان فیلم صداقت است. فرماندار مایک موریس سعی میکند در تمام نطقهای انتخاباتی و [...]
۲۵ بهمن ۱۳۹۰
«نیمه شب در پاریس» آخرین فیلم «وودی آلن» است که در پاریس ساخته شده و موسیقی کلاسیک، فیلمبرداری فوقالعاده، فیلمنامه، کارگردانی و بازیها باعث شدهاند تا شکوه، عظمت و جذابیت پاریس و فرهنگ فرانسوی با خیابانهای سنگفرش، چراغها، ایفل، آثار هنری، کافهها، شراب و حتی نان باگت فرانسوی چه در تصاویر و چه در دیالوگها به چشم بیایند. این فیلم از دوران طلایی سخن میگوید و اینکه همه ما در دورانی طلایی هستیم؛ اما همه یا لااقل بخش زیادی از حواس و حسرت خود را در دوران قبلی که آن را طلایی میدانیم متمرکز کردهایم. اجتماع عجیب همه بزرگان ادبیات و هنر دوران طلایی «گیل» که «آدریانا» آشوبگرانه و ناخواسته آنها را به دور هم [...]
۱۶ آذر ۱۳۹۰
بعد از ۳-۴ روز سرماخوردگی سنگین زمانی که دیدم امیدی به بهبودی خودبخودی نیست رفتم درمانگاه کنار خونه. یه درمانگاه شبانهروزی متوسط و تقریباً تمیز که بزرگترین مزیتش داروخانه شبانهروزی بغل دستشه. داخل درمانگاه نیم دوجین نفر نشستن در انتظار نوبت. دفترچه بیمه رو میذارم رو میز پذیرش. یهو یه خانم خیلی عصبانی از تو اتاق دکتر بیرون میاد و در رو محکم میکوبه. – این چه دکتریه آخه؟ سه روز پیش اومدم میگم پام درد میکنه، میگه نقرسه. الانم میام میگه نقرسه. هیچی حالیش نیست. خاک تو سرت کنن با اون… همینطور که داره غر میزنه میره بیرون و صداش تو برف گم میشه. میشینم رو یه صندلی. یه نگاهی به بقیه میندازم. یه [...]
۹ آذر ۱۳۹۰
یه دختری میشناختم. بچه لارستان بود. تو استان فارس. خیلی اکتیو، نسبتاً باهوش. یعنی خنگ نبود. صورتش سبزه و متوسط بود و از بس تو خیابونا گشته بود، چهرهاش آفتاب سوخته شده بود. اسمش نیلوفر بود. فامیلش رو یادم نیس. یعنی تا اونجایی که یادمه هیچوقت نپرسیدم. اونم نگفت. علاقه خاصی به اسلحه داشت. یه جورایی خشن بود و در عین حال بفهمی نفهمی لطیف. با دیدن پروانه غش میکرد و از بچهها متنفر بود. میگفت پروانهها خوبن، خوشگلن. بچهها جز موجوداتی تنفر برانگیز که سؤالای احمقانه میکنن چیزی نیستن. همشون هم دردسرن. هر روز از این بانک به اون بانک میرفت. هر دفعه میدیدیش میگفت امروز ۴ تا بانک رفتم، دیروز ۵ تا بانک [...]
۴ آذر ۱۳۹۰
مطابق معمول هر صبح از خواب بیدار شدم. همونطور که دراز کشیدم سیگار روشن میکنم. با اولین کام سر و گردنم درد میگیره. زیاد نیست، ولی اذیت میکنه. از یه جاهایی طرفای شقیقه سمت راست شروع میشه. روی کله ای که حالا بی شباهت به چمن کچل شده زمین فوتبال نیست حرکت میکنه و تا گردن و کتف کش میاد. قولنج گردنم رو میشکونم که شاید بهتر شه. تق… تق، آخ، بدتر شد. یادم اومد به این دردا میگن تنشنی (عصبی). چه مرگم بوده که باید درد تنشنی داشته باشم؟ مهم نیست. به جهنم. پا میشم و سه تا فحش میدم: یکی به زمین، یکی به زمان و یکی هم به روح پرفتوح. به صورتم [...]
۲۸ آبان ۱۳۹۰
مدتهاست زندگیم روزمره شده. صبحها ساعت یک ربع به شش از خواب بیدار میشم. دوش میگیرم و اگر حوصله داشته باشم اصلاح میکنم. رأس ساعت شش از حمام بیرون میام و در حالی که با حوله خودم رو خشک میکنم، سیگاری روشن میکنم. اولین کام رو نمیتونم عمیق بگیرم. ریهها هنوز از آثار سیگارهای روز قبل خس خس میکنن. سرفه میکنم. گلوم رو صاف میکنم. یک لیوان چایی باقیمانده از شب قبل رو داخل مایکروفر میذارم و روی یک دقیقه تنظیم میکنم. لباس زیر میپوشم. لیوان چایی را از مایکروفر درمیارم و روی اوپن آشپزخانه میذارم تا سرد بشه. خیلی داغتر از اونیه که بشه نوشید. لباس میپوشم. وسایلم رو برمیدارم. لیوان چایی رو تا [...]
۷ مرداد ۱۳۹۰
طرح سه بعدی نهایی پروژه باغ کتاب تهران در این تصاویر اومده. نکته جالبش اینه که وقتی ما این طرحها رو دیدیم متوجه خیلی از نکات شدیم. در واقع یه دید سه بعدی از اونچه که باید اتفاق بیفته رو جلوی چشممون قرار داد که در روند کار و تصمیم گیریها بسیار مؤثر بود. فقط ای کاش این طرحها زودتر تهیه میشد.
« Older Entries